تبليغاتX
خودسوزی های مداوم اِلی
اگر هر کدام از ما تکه ای نور بپاشیم جهان تاریک ارزش زندگی کردن دارد

 آرام با تمام کم خونی این رگهای سبز و نازکم از شدت ضعف چشمهایم را باز میکنم،خیره میشوم به بلندی سقف، چشمانم سیاهی میرود و سقف یکبار که نه،هزاران بار بر سرم آوار میشود.در سرم انگار زلزله ای در حال وقوع است:یک زلزله هزار ریشتری شاید:زلزله ای در بطن وجودم،در اوج حادثه زمان.آرام بلند میشوم،با پروانه های دامنم،گلدان هایم را آب میدهم و خیره میشوم به کاکتوس هایم.. و به تنهائی پاکشان می اندیشم. به اینکه خدا در کدامین گلدان کاکتوس خانه کرده است؟

هنوز آفتاب نزده، ،آرام در را باز میکنم، دمپائی هایم را میپوشم، صدای پایم در تاریک و روشن زمان پهن میشود و میروم روی پشت بام و روی بلندترین قسمت پشت بام  مینشینم و خیره میشوم به گلدسته های فیروزه ای مسجد و دلم پر میکشد برای خدا که فکر میکنم روی پشت بام  مسجد دراز کشیده و در حال ستاره شمردن است.کاش من هم  پشت بام مسجد بودم.صدای اذان صبح در طول زمان گسترده میشود، انگار خدا از پشت بزرگترین بلندگوی دنیا در حال خواندن باران است و بهار.نمازم را روی بام میخوانم و باز هم خیره میشوم به فیروزه ای گلدسته های مسجد و خدا که از پشت بام مسجد به خیابان خالی از ماشین و آسفالتهای ترک خورده دلتنگش نگاه میکند،و ناگهان خودش را از پشت بام مسجد پرت میکند پائین، یک سقوط به ارتفاع صبح و در هنگام سقوط تنها به سیگارهای نکشیده اش فکر میکند و پهن میشود کف خیابان، حالا خدا جزئی از آسفالت های کف خیابان شده است،خدا کف خیابان دراز کشیده و در حال کشیدن سیگار است.از پله ها پائین می آیم ،در آشپزخانه زیر کتری را روشن میکنم..آب جوش می آید، چای را دم میکنم، ضبط صوت را روشن میکنم و صدای نفسهای فرهاد خانه را پر میکند.چایم را در فنجان کوچکم مینوشم به اتاقم میروم:خدا روی تخت دراز کشیده و سیگار میکشد و به شعرهای نگفته فکر میکند. پنجره اتاقم را باز میکنم و خیره میشوم به ساختمان روبه رو، خدا از میان تنها پنجره سبز خانه برایم دست تکان میدهد و من بعد از مدتها:یعنی بعد از ماهها لبخندی بر لبم مینشیند و کودکی از شادی در دلم زائیده  میشود.پنجره  را میبندم  ودر میان پرده تور اتاق خوابم میرقصم،گم میشوم.روی تخت کنار خدا که خوابش برده است ،دراز میکشم، دیوان فروغ را باز میکنم و شعر میخوانم:"باد ما را خواهد برد" و ناگهان گریه ام میگیرد، کدام باد مرا با خودش خواهد برد:سبکبار به سان پرواز کودکانه بادبادکی سبز؟؟؟ بلند میشوم و میروم در آشپز خانه که چای بریزم دوباره و صد باره،خدا در آشپزخانه در حال چای نوشیدن است ، چایم را در فنجان کوچک قرمزم مینوشم:تلخ و بدون قند. به اتاق برمیگردم و می نشینم پیش گلدانهای دلم،پشت پنجره و برای گلدانهایم داستان میخوانم ازنجدی.

ظهر میشود،نماز میخوانم و خدا روی پشت بام در حال وزیدن است.نهار چای مینوشم و شعر و دلتنگی و دلتنگی و دلتنگی وتا بعدازظهر در اتاقم شعر مینویسم:شعرهائی برای خدا.

چای بعد از ظهررا که مینوشم کمی حالم بهتر میشود،خدا در شبکه های تلویزیون است،در میان برفکها سیاه و سپید، سپید و سیاه، و برایم دست تکان میدهد. بلند میشوم و میروم روی پشت بام و خودم را روی طناب های رخت آویزان میکنم،خدا لب پشت بام نشسته و سیگار میکشد...با وزش باد تکان میخورم در هستی،تاب بر میدارم در گذر باد و پروانه های دامنم را باد رها میکند.

شب میشود ، از پله های تاریکی پائین می آیم،با دامنی بدون پروانه نمازم را میخوانم، شام تنها شعر و دلتنگی به توان....

گلدان هایم را بیرون میگذارم،پشت پنجره دلم،زمان،دلتنگی. روی تخت خودم را پهن میکنم و می بینم که:

خدا روی پشت بام مسجد دراز کشیده،از پشت بزرگترین بلند گوی دنیا باران می خواند و بهار، خودش را از پشت بام مسجد پرت میکند پائین،کف خیابان دراز کشیده و در حال سیگار کشیدن است، روی تخت دراز کشیده و به شعر های نگفته فکر میکند،از پنجره سبز ساختمان روبه رو برایم دست تکان میدهد،در آشپزخانه چای مینوشد،در پشت بام در حال وزیدن است، در میان برفکهای خاکستری زندگی دست تکان میدهد،لب بام نشسته و سیگار میکشد

و می بینم که:

گستره خدا چه وسیع،چه سخاوتمندانه همه هستی مرا فتح کرده است

پ ن.حال من حال عجیبی است...دلم میخواهد برای یک مدت نامشخص comment off بنویسم خوب و بدش را نمیدانم بدیهایش را بر این حال من ببخشید و مرا مراعات کنید.....

                                                          

+ نوشته شده در  Mon 9 Nov 2009ساعت 9:22 قبل از ظهر  توسط اِلی ایمانی پور 

باید که دوست بداریم یاران!

باید که چون خزر بخروشیم

فریادهای ما اگر چه که رسا نیست بایدیکی شود

باید تپیدن هر قلب اینک سرود،

باید سرخی هر خون اینک پرچم،

باید که قلب ما سرود و پرچم ما باشد

باید در هر سپیده نزدیکتر شویم

باید یکی شویم اینان هراسشان ز یگانگی ماست

باید که سر زند طلیعه خاور از چشم های ما

باید که لوت تشنه میزبان خزر باشد

باید کویر فقیر از چشمه های شالی بی نصیب نماند

باید که دستهای خسته بیاسایند

باید که خنده و آینده جای اشک را بگیرد

باید که رنج را بشناسیم

وقتی که دختر رحمان با یک تب دو ساعته می میرد

باید که دوست بداریم یاران باید که قلب ما سرود و پرچم ما باشد

شعر از خسرو گلسرخی

پی نوشت1:ما هنوز هم ایستاده ایم سبز سبز سبز

پی نوشت 2:من دارم میرم مشهد زیارت

شاعری بست نشسته است که باران بزند

ابری از شرق بیاید سوی تهران بزند

هدهدی باز هوای است کبوتر بشود

پر کشد تا حر مش سر به سلیمان بزند

دکترش گفته مریض است دلش را ببرد

گره بر پنجره فولاد خراسان بزند

پی نوشت 3:من یادمه جمعه تولدته..تولدت مبارک..روحت همیشه کودک باد

پی نوشت 4:ما هنوز ایستاده ایم سبز سبز سبز

پی نوشت۵:تو قلب شب که بد گله آتیش بازی چه خوشگله

پی نوشت ۶: ۱۳ آبان سبز من سلام

سبزنوشت :این پی نوشت مربوط به فردای پست یعنی سه شنبه  12 آبان است امروز در دانشکده ساعت 12 ما کنار هم ایستادیم سبز سبز..فریاد کشیدیم  تحصیل بی دغدغه حق مسلم ماست..دانشجوی تعلیقی نمی خوایم.. دانشجو میرزمد،استبداد میلرزد..زنده باد دانشکده علوم اجتماعی علامه...زنده باد اتوبان همت ـ غرب...ما هنوز ایستاده ایم سبز سبز..یاران دبستانی من چه تنها اما چه آزاده اند

 

+ نوشته شده در  Mon 2 Nov 2009ساعت 9:3 قبل از ظهر  توسط اِلی ایمانی پور  | 

مدت ها به زندگی مرغ و خروس هائی فکر میکردم که در ماشین های جوجه کشی مرغ داری سر از تخم بیرون می آورندو بعد از سه چهار هفته به لطف هرمون های تزریقی و خوراکی، در صورت خروس بودن روانه بخش سربری می شوند تا سر از تنشان جدا شود و اگر مرغ باشند به بخش تخم گذاری برده میشوند و در قفس هائی انفرادی ـکه درست به اندازه بدن آنها ساخته شده ـ چند سالی را سپری می کنند و هر روز ـباز هم به لطف هورمون های تزریقی و خوراکی ـ دو تخم دو زردهمیگذارند..همین!تمام زندگی مرغها در همین زایش مداوم بدون عشق خلاصه میشود  و به گمانم بیشترین آن مرغهاآرزو دارند خروس زاده میشدند تا به لطف تیغ بخش کشتار مرغداری زودتر از نعمت این حیات انفرادی و عذاب آور محروم شوند. به مرغی یاغی فکر میکنم که لج بازانه اعتصاب غذا میکند یا مدام خو را به دیوارهای قفس تنگش میکوبد تا تخم نازاده اش در شکم بشکند و آن قدر به این خودزنی آزادی خواهانه ادامه میدهد تا مسئول جمع آوری تخمها ذله شده و او را هم به بخش کشتار روانه کند.چه قهرمان هائی که در مرغداری سر بریده میشوند بی آنکه کسی ازبودنشان با خبر شود.عمیقتر که نگاه کنیم جهانامروز ما هم نمونه عظیم همین مرغ دار هاس. کودکانمان پیش از بادبادک با کامپیوتر آشنا میشوند و قبل از هفت سالگی میلیون ها دشمن فرضی را با مسلسل فرضی در بازی کامپیوتری شان نابود میکنندو همین به آنها کمک میکندتا سربازان بهتری شوند و ماشهراراحت تر روی دشمنی ـاین بار حقیقی ـبچکانند. بعد از آن وارد نظام آموزشی میشوند که این دوران مانند آغاز دوران قفس و پایان سه چهار هفته آزادی مرغ و خروس هاست. چرا که در نظامهای آموزشی تو مرغی هستی در تنگنای استخوان شکن بایدها و نبایدها و قوانین جهانی که سعی دارد همه چیز و همه کس را فرموله و طبقه بندی کند.در انتهای چرخه آموزش تو برای زنده ماندن مجبوریشغلی پیدا کنی و این شغل هم تو را همچنان از قفسی به قفسی تنگتر میکشاند. هر چه محدوده داد و ستدی تو وسیع تر باشدقفسی که در آن محبوسی تنگ و تنگ تر میشود...و جامعه سهم خود را به صورت مداوم ـ همانند همان تخم مرغ هاـاز تو طلب میکند. از قفسی به قفسی نقل مکان میکنی ،تا رسیدن به سال های کهولت که در آن دوران دیگر از تو چیزی نمانده تا زندگی را از آن گونه که در جوانی میتوانستی دریابی و مصرف کنی.پس مرغی سر بریده را میمانی که راه میرود و نفس میکشد اما بیرون قفس یاراییتخم گذاری وآفرینش گری با او نیست.

انسان راستین در جهان امروز به همان مرغی می ماند که خود را به در و دیوار قفس میکوبدتا میوه اش در دل بشکند و با این چرخه کجدار هم پائی نکند.انسان بی دروغ امروز جهان با انقلابی تک نفره و قبول تن دادن به دشنام و نفرین دیگران  تن دادهبه دانه و قفس و سازندگان تخم های دو زرده بی نطفه خود را از قفس این مرغ داری بیرون خواهد کشید ،حتا به قیمت رودرروئی با تیغ قسمت سربری...او به خودزنی و تحمل رگبار طعنه و افترا و نادیده شدن تن میدهد تا ذات انسان را زنده و آزاد نگه دارد .......و این کار،کار کوچکی نیست!   

+ نوشته شده در  Wed 28 Oct 2009ساعت 9:16 قبل از ظهر  توسط اِلی ایمانی پور  | 

وقتی برای اولین بار حس فاجعه سرد و عمیق در میان گیسهای کم اما بلندم لرزید،تو در گوشه ای در زیر تختم با همزادهایم سیگار میکشیدی و فکر میکردی در گیسهای پهن شده روی تخت نوزادی نفس میکشد...نیمه شبی که از خواب پریدم خیس اشک و به جنینی فکر میکردم که در سردی رحم متدر باکره اش در حال غلیان است.از میان تیک تاک ساعت دیواری خراب و بدون عقربه ام موهایت را روی خواب من آویختی و به کودکموعده هزار ستاره را دادی در نیمه شبی که مرا سی ساله کرد ،نیمه شبی که در یک بی زمانی محض بارور شدم،به دنیا آوردم و مادر شدم:بارور از فاجعه...زاینده فاجعه و مادر فاجعه.فاجعه نام کودک من بود؛کودکی که بیست سال در رحمم،در زنانگی خاموشم آغاز شده بود و در لحظه بنفش و عظیم زایش این تو بودی که پا به پای من فاجعه را مادر شدی،فاجعه ای که در مادر داشت:اِلی و طراوت.نیمه شبی که فاجعه را بارور شدم و زائیدم عظیم ترین تجلی تو در من بود.شبها در سکوت و تنهائی مزمن اتاقم وقتی همه رگهای تهران لبریز خواب بود،همزادهایم از پشت آیینه و از میان موهای بلند بلند بلند بنفششان نوزادم را به من میدادند و من تا صبح با نوزادم در میان دیوارهای اتاق هر ثانیه تکثیر می شدیم ،آنقدر که صبح اتاق تمام دیوارهایش پر از ما بود:پر از دستهائی کوچک و تو در تمام این گذر آرام پشت  پنجره ایستاده بودی و مارا نگاه میکردی:من و نوزادم را و نوزادهایی را که هر کدام هر لحظه به دنیا می آمدند.من تا صبح هزاران بار مادر میشدم و نوزادهایم را در زمان گم میکردم و تو مدام در پشت خاموشی زمان برای نوزادهای گمشده ام سیگار دود میکردی و من هر سپیده تو را می دیدم که از میان سیگارهای نیمه سوخته ات آغاز میشدی و نوزادهایم را در باد خاک میکردی ،شاید برای همین است که هر وقت باد میوزد چشمهای من خیس میشودتو در تمام لحظه های فاجعه همئنفس من بودی ...فاجعه مرا تبدیل اعجاز کردی ،با تو ۲۰ ساله که شوم در نهایت اعجازم.

و...........

با پیرهنی بنفش هر شب با هزار نوزاد جاری در رگهایمبا همه بکارت مادرانه ام میرقصم تا از قند هندوانه بارور شوم و قزل آلاهایم را دانه دانه در رحمم میکارم تا روزی رودخانه ای شوم از قزل آلا........رود خانه ای از تو

پی نوشت:در قند هندوانه

پی نوشت:بی تو این دنیا که تو چنگ منه،دیگه چنگی به دلم نمیزنه

پی نوشت:هیچی        

+ نوشته شده در  Sun 25 Oct 2009ساعت 9:57 قبل از ظهر  توسط اِلی ایمانی پور  | 

َقدْ خََلقْنا الاِنْسانَ فی کَبَدٍ همانا انسان را در "رنج" آفریده ایم

                                                                                           قرآن کریم،سوره بلد،آیه ۴

چون نداری درد درمان هم نخواه                       درد پیدا کن که درمانت کنند

                                                                                              "مولانا عزیزم"

چراغ های اتاق خاموشند ، روی تخت پهن شده ام، دو روز است که  در تبی  وحشتناک در حال سوختنم. چشمهایم را بسته ام و صبورانه فکر میکنم به دردی که مرا تسخیر کرده است: به این تب زدگی های  ناگزیر....

دردهای ما  تمام سرمایه ماست. این درد ورنج است که به تجربه های عمیق ما از زندگی شکل میدهند –خواه جسمانی باشد،خواه دردهای متعالی روح- و من فکر میکنم "خدا" در درد و رنج از همیشه به نزدیکتر است.هستی انسان با درد آمیخته شده است وهمین درد است که به انسان شکوه و تعالی میبخشد درک ما از زندگی همواره به درد آمیخته است،اما درد به انسان عظمت میدهد.هیچ دردی،هیچ رنجی بی علت نصیب ما نمیشود..هر دردی که بر ما نازل میشود استاد ماست و یک گام بلند رو به جلو در زندگی.”خدا” هرگز دردی را بر ما نازل نمیکند مگر آنکه به  سود ما باشد. در عرصه مقدس همین دردها است که درسهای زندگی را می آموزیم.که سرشار میشویم،که لبریز میشویم.ما به برکت درد است که ناخالصی های وجودمان را میسوزانیم و ناب میشویم.اگر به این اعتقاد داشته باشیم که “خدا” سراسر رحمت و برکت است ،رنج بخشی از زندگی است و همین دردها و رنجها است که به روح ما وسعت میبخشد،آنگاه دیگر به دردهایمان با ناخرسندی نمی نگریم،آنگاه دردهایمان را پاس میداریم و حرمت میگذاریم.

هر درد،هر رنج ،به مثابه فرصتی است که خدا به ما میدهد تا به او نزدیکتر شویم.

 این زندگی یک استحاله بی پایان است و بدون حضور این درد ها و رنج های متعالی گریز ناپذیر این زندگی  چه خالی بود ، چه پر کسالت ،چه تاریک.

این زندگی  گستره بی پایان رقص است...یک رقص ناب و مقدس: رقص در سایه روشن خدا..و این درد است که به ما پیچ و تاب می بخشد....

درد هایمان خجسته باد،دردمندی مان مبارک

 

 

+ نوشته شده در  Wed 21 Oct 2009ساعت 9:19 قبل از ظهر  توسط اِلی ایمانی پور  |