|
گلادیاتور ها !شاید که آینده از آن ما
|
در این دوران ناهنجار برای دخترم لیلی مدام لالایی میخوانم
برای لیلی کوچک به سان مادری تنها ترانه در ترانه مینویسم
بیا لیلی نازاده ام!
بیا بنشین در آغوشم، ببین مامان چه میگوید:
منم ققنوسی خودسوز و توئی انگیزه آتش
بیا آتش بکش من را..
شروع شو زندگی را از لهیب شعله خاموش خودسوزیم
چه شبهایی که تا خورشید به شوق خنده های کودکانه ات خواب از چشم ترم رفته است
چه روزهایی که با باران،با دریا، با پائیز،با گلها زتو افسانه ها گفتم
در این شبهای بی مهتاب ستاره چینم از ظلمت برای لای موهایت
در این روزهای خاموشی ،در این فصل سکوت و درد
به عشق دستهای کوچکت لبریز از واژه ام
توئی تنها پناه من در این دوران شوم بی پناهی ها
توئی باغ و بهار من در این عصر یخ و برف و زمستان ها
توئی همزاد آن رنگین ترین پروانه های نور و بوسه
توئی همبازی فرشته هفت آسمان عود و ستاره
به مامان گوش ده لیلی نازم!
به دنیا آمدی قلبت تمام هستی توست
طپش هایش برای این جهان داغدار لالایی
و برای من نوای مهربان زندگیست لیلی
تو بیایی به هر گیس ات ببافم صد بهار و صد ستاره
تو بیایی جهان تنها بهاران است و باران است برایم
تو بیایی خدا در پای گهواره ات شعرمیخواند:شعر خواب.
ببین لیلی !دلم تنگ است
در این زندان تنهایی،در این دوران بی اعجاز.
بیا لیلی..بیا اعجاز کن با خنده هایت
بیا تسکین مامان شو در این اعصار پر درد
بیا..یکبار بگو مامان...که تا جان را دهم آسان
بیا آغاز شو لیلی در این پایان آغازها
پ ن:این روزها که میگذرد چندان که لازم است دیوانه نیستم احساس میکنم یک روز عاقبت پس از مرگ دیوانه میشوم
پ ن:از این به بعد در هر پست یک ماده از اعلامیه جهانی حقوق بشر گفته میشود:
ماده اول:حق آزادی و مساوات و برخورداریاز حیثیت و حقوق
تمام افراد بشر آزاد به دنیا می آیندو از لحاظ حیثیت و حقوق برابرند.همه دارای عقل و وجدان هستند و باید نسبت به یکدیگر با رو برادری رفتار کنند
احساس درختی را دارم که در مسیر کارخانه چوب بری است
پ.ن:......
پ.ن:........
پ ن:یازده سال پیش در این روز .............................
پ ن:سرما قداست مهربانی تو.....................
وقتی که می رفتی بهار بود
تابستان که نیامدی پاییز شد
پاییز که برنگشتی پاییز ماند
زمستان که نیائی پاییز میماند
تو را به دل پاییزی ات فصلها را به هم نریز
آرام با تمام کم خونی این رگهای سبز و نازکم از شدت ضعف چشمهایم را باز میکنم،خیره میشوم به بلندی سقف، چشمانم سیاهی میرود و سقف یکبار که نه،هزاران بار بر سرم آوار میشود.در سرم انگار زلزله ای در حال وقوع است:یک زلزله هزار ریشتری شاید:زلزله ای در بطن وجودم،در اوج حادثه زمان.آرام بلند میشوم،با پروانه های دامنم،گلدان هایم را آب میدهم و خیره میشوم به کاکتوس هایم.. و به تنهائی پاکشان می اندیشم. به اینکه خدا در کدامین گلدان کاکتوس خانه کرده است؟
هنوز آفتاب نزده، ،آرام در را باز میکنم، دمپائی هایم را میپوشم، صدای پایم در تاریک و روشن زمان پهن میشود و میروم روی پشت بام و روی بلندترین قسمت پشت بام مینشینم و خیره میشوم به گلدسته های فیروزه ای مسجد و دلم پر میکشد برای خدا که فکر میکنم روی پشت بام مسجد دراز کشیده و در حال ستاره شمردن است.کاش من هم پشت بام مسجد بودم.صدای اذان صبح در طول زمان گسترده میشود، انگار خدا از پشت بزرگترین بلندگوی دنیا در حال خواندن باران است و بهار.نمازم را روی بام میخوانم و باز هم خیره میشوم به فیروزه ای گلدسته های مسجد و خدا که از پشت بام مسجد به خیابان خالی از ماشین و آسفالتهای ترک خورده دلتنگش نگاه میکند،و ناگهان خودش را از پشت بام مسجد پرت میکند پائین، یک سقوط به ارتفاع صبح و در هنگام سقوط تنها به سیگارهای نکشیده اش فکر میکند و پهن میشود کف خیابان، حالا خدا جزئی از آسفالت های کف خیابان شده است،خدا کف خیابان دراز کشیده و در حال کشیدن سیگار است.از پله ها پائین می آیم ،در آشپزخانه زیر کتری را روشن میکنم..آب جوش می آید، چای را دم میکنم، ضبط صوت را روشن میکنم و صدای نفسهای فرهاد خانه را پر میکند.چایم را در فنجان کوچکم مینوشم به اتاقم میروم:خدا روی تخت دراز کشیده و سیگار میکشد و به شعرهای نگفته فکر میکند. پنجره اتاقم را باز میکنم و خیره میشوم به ساختمان روبه رو، خدا از میان تنها پنجره سبز خانه برایم دست تکان میدهد و من بعد از مدتها:یعنی بعد از ماهها لبخندی بر لبم مینشیند و کودکی از شادی در دلم زائیده میشود.پنجره را میبندم ودر میان پرده تور اتاق خوابم میرقصم،گم میشوم.روی تخت کنار خدا که خوابش برده است ،دراز میکشم، دیوان فروغ را باز میکنم و شعر میخوانم:"باد ما را خواهد برد" و ناگهان گریه ام میگیرد، کدام باد مرا با خودش خواهد برد:سبکبار به سان پرواز کودکانه بادبادکی سبز؟؟؟ بلند میشوم و میروم در آشپز خانه که چای بریزم دوباره و صد باره،خدا در آشپزخانه در حال چای نوشیدن است ، چایم را در فنجان کوچک قرمزم مینوشم:تلخ و بدون قند. به اتاق برمیگردم و می نشینم پیش گلدانهای دلم،پشت پنجره و برای گلدانهایم داستان میخوانم ازنجدی.
ظهر میشود،نماز میخوانم و خدا روی پشت بام در حال وزیدن است.نهار چای مینوشم و شعر و دلتنگی و دلتنگی و دلتنگی وتا بعدازظهر در اتاقم شعر مینویسم:شعرهائی برای خدا.
چای بعد از ظهررا که مینوشم کمی حالم بهتر میشود،خدا در شبکه های تلویزیون است،در میان برفکها سیاه و سپید، سپید و سیاه، و برایم دست تکان میدهد. بلند میشوم و میروم روی پشت بام و خودم را روی طناب های رخت آویزان میکنم،خدا لب پشت بام نشسته و سیگار میکشد...با وزش باد تکان میخورم در هستی،تاب بر میدارم در گذر باد و پروانه های دامنم را باد رها میکند.
شب میشود ، از پله های تاریکی پائین می آیم،با دامنی بدون پروانه نمازم را میخوانم، شام تنها شعر و دلتنگی به توان....
گلدان هایم را بیرون میگذارم،پشت پنجره دلم،زمان،دلتنگی. روی تخت خودم را پهن میکنم و می بینم که:
خدا روی پشت بام مسجد دراز کشیده،از پشت بزرگترین بلند گوی دنیا باران می خواند و بهار، خودش را از پشت بام مسجد پرت میکند پائین،کف خیابان دراز کشیده و در حال سیگار کشیدن است، روی تخت دراز کشیده و به شعر های نگفته فکر میکند،از پنجره سبز ساختمان روبه رو برایم دست تکان میدهد،در آشپزخانه چای مینوشد،در پشت بام در حال وزیدن است، در میان برفکهای خاکستری زندگی دست تکان میدهد،لب بام نشسته و سیگار میکشد
و می بینم که:
گستره خدا چه وسیع،چه سخاوتمندانه همه هستی مرا فتح کرده است
پ ن.حال من حال عجیبی است...دلم میخواهد برای یک مدت نامشخص comment off بنویسم خوب و بدش را نمیدانم بدیهایش را بر این حال من ببخشید و مرا مراعات کنید.....
باید که دوست بداریم یاران!
باید که چون خزر بخروشیم
فریادهای ما اگر چه که رسا نیست بایدیکی شود
باید تپیدن هر قلب اینک سرود،
باید سرخی هر خون اینک پرچم،
باید که قلب ما سرود و پرچم ما باشد
باید در هر سپیده نزدیکتر شویم
باید یکی شویم اینان هراسشان ز یگانگی ماست
باید که سر زند طلیعه خاور از چشم های ما
باید که لوت تشنه میزبان خزر باشد
باید کویر فقیر از چشمه های شالی بی نصیب نماند
باید که دستهای خسته بیاسایند
باید که خنده و آینده جای اشک را بگیرد
باید که رنج را بشناسیم
وقتی که دختر رحمان با یک تب دو ساعته می میرد
باید که دوست بداریم یاران باید که قلب ما سرود و پرچم ما باشد
شعر از خسرو گلسرخی
پی نوشت1:ما هنوز هم ایستاده ایم سبز سبز سبز
پی نوشت 2:من دارم میرم مشهد زیارت![]()
شاعری بست نشسته است که باران بزند
ابری از شرق بیاید سوی تهران بزند
هدهدی باز هوای است کبوتر بشود
پر کشد تا حر مش سر به سلیمان بزند
دکترش گفته مریض است دلش را ببرد
گره بر پنجره فولاد خراسان بزند
پی نوشت 3:من یادمه جمعه تولدته..تولدت مبارک..روحت همیشه کودک باد![]()
پی نوشت 4:ما هنوز ایستاده ایم سبز سبز سبز
پی نوشت۵:تو قلب شب که بد گله آتیش بازی چه خوشگله
پی نوشت ۶: ۱۳ آبان سبز من سلام
سبزنوشت :این پی نوشت مربوط به فردای پست یعنی سه شنبه 12 آبان است امروز در دانشکده ساعت 12 ما کنار هم ایستادیم سبز سبز..فریاد کشیدیم تحصیل بی دغدغه حق مسلم ماست..دانشجوی تعلیقی نمی خوایم.. دانشجو میرزمد،استبداد میلرزد..زنده باد دانشکده علوم اجتماعی علامه...زنده باد اتوبان همت ـ غرب...ما هنوز ایستاده ایم سبز سبز..یاران دبستانی من چه تنها اما چه آزاده اند
انسان راستین در جهان امروز به همان مرغی می ماند که خود را به در و دیوار قفس میکوبدتا میوه اش در دل بشکند و با این چرخه کجدار هم پائی نکند.انسان بی دروغ امروز جهان با انقلابی تک نفره و قبول تن دادن به دشنام و نفرین دیگران تن دادهبه دانه و قفس و سازندگان تخم های دو زرده بی نطفه خود را از قفس این مرغ داری بیرون خواهد کشید ،حتا به قیمت رودرروئی با تیغ قسمت سربری...او به خودزنی و تحمل رگبار طعنه و افترا و نادیده شدن تن میدهد تا ذات انسان را زنده و آزاد نگه دارد .......و این کار،کار کوچکی نیست!
و...........
با پیرهنی بنفش هر شب با هزار نوزاد جاری در رگهایمبا همه بکارت مادرانه ام میرقصم تا از قند هندوانه بارور شوم و قزل آلاهایم را دانه دانه در رحمم میکارم تا روزی رودخانه ای شوم از قزل آلا........رود خانه ای از تو
پی نوشت:در قند هندوانه
پی نوشت:بی تو این دنیا که تو چنگ منه،دیگه چنگی به دلم نمیزنه
پی نوشت:هیچی
"لَقدْ خََلقْنا الاِنْسانَ فی کَبَدٍ" همانا انسان را در "رنج" آفریده ایم
قرآن کریم،سوره بلد،آیه ۴
چون نداری درد درمان هم نخواه درد پیدا کن که درمانت کنند
"مولانا عزیزم"
چراغ های اتاق خاموشند ، روی تخت پهن شده ام، دو روز است که در تبی وحشتناک در حال سوختنم. چشمهایم را بسته ام و صبورانه فکر میکنم به دردی که مرا تسخیر کرده است: به این تب زدگی های ناگزیر....
دردهای ما تمام سرمایه ماست. این درد ورنج است که به تجربه های عمیق ما از زندگی شکل میدهند –خواه جسمانی باشد،خواه دردهای متعالی روح- و من فکر میکنم "خدا" در درد و رنج از همیشه به نزدیکتر است.هستی انسان با درد آمیخته شده است وهمین درد است که به انسان شکوه و تعالی میبخشد درک ما از زندگی همواره به درد آمیخته است،اما درد به انسان عظمت میدهد.هیچ دردی،هیچ رنجی بی علت نصیب ما نمیشود..هر دردی که بر ما نازل میشود استاد ماست و یک گام بلند رو به جلو در زندگی.”خدا” هرگز دردی را بر ما نازل نمیکند مگر آنکه به سود ما باشد. در عرصه مقدس همین دردها است که درسهای زندگی را می آموزیم.که سرشار میشویم،که لبریز میشویم.ما به برکت درد است که ناخالصی های وجودمان را میسوزانیم و ناب میشویم.اگر به این اعتقاد داشته باشیم که “خدا” سراسر رحمت و برکت است ،رنج بخشی از زندگی است و همین دردها و رنجها است که به روح ما وسعت میبخشد،آنگاه دیگر به دردهایمان با ناخرسندی نمی نگریم،آنگاه دردهایمان را پاس میداریم و حرمت میگذاریم.
هر درد،هر رنج ،به مثابه فرصتی است که خدا به ما میدهد تا به او نزدیکتر شویم.
این زندگی یک استحاله بی پایان است و بدون حضور این درد ها و رنج های متعالی گریز ناپذیر این زندگی چه خالی بود ، چه پر کسالت ،چه تاریک.
این زندگی گستره بی پایان رقص است...یک رقص ناب و مقدس: رقص در سایه روشن خدا..و این درد است که به ما پیچ و تاب می بخشد....
درد هایمان خجسته باد،دردمندی مان مبارک